بازم سلام
این بار هم با یه شعر بهبهانی دیگه اومدم .
شعری از شاعر نام آشنای بهبهانی"آقای سید محمد سید".
سید محمد سید متولد 1319 شهرستان بهبهان
ایشان از 17 سالگی سرودن شعر را آغاز کرد.بیشتر اشعار فارسی او در مدح و منقبت ائمه اطهار
میباشد که در مجموعه "چهارده چراغ سید" به چاپ رسیده است.
اشعار بهبهانی اوکه از شهرت بسیاری برخوردار است در کتاب "گپ سید" منتشر شد و بسیار مورد
استقبال مردم قرار گرفت.
سید اشعار محلی خود را در نوار و سی دی پیاده نمود و با خوانش بسیار لطیف و تاثیر گذار،خود را در دل
مردم بهبهان وشهر های اطراف جای داد.
کتاب دیگر او "کوله بار سید" نام دارد.ایشان به حق از معروفترین و بزرگترین شاعران محلی سرای
بهبهان محسوب میشود که در سرودن طنز نیز توانایی خود را به اثبات رسانیده است.
نت خواسه بم کشه که بگم اشکنیدتم
وعدت ندادیم امو واد اشکنیدتم
تت خو نخواسه تا من لیوم نداده بو
هی دیم چشم و بُرگ پتی دونیدتم
هی سایتم پهی رخ دیوار و ری سرا
یادت وشم نکه که بدونه شهیدتم
هرکیش که ری تو خواس بشو سیل قرص ماه
هرشوسرم هوا بخدا پیسنیدتم
همساده طعنه میزه و قومم ا لو خنه
تا شعر بعدی....خدا نگهدار
قصه زن کچل
پُسِ دِهدا که خیار مِکُنه گَم مِتِلیم هِسی، بِگَم یاکه نگم؟
زن وُ مردیش اَ یَی دعوا که زِنِکِش چیلِش اَ مردَی وا کِه
گفت: اَی...! جوابَم میدَه ؟ مرگ عارِت که دو صد دُوم کّردِه
زِنَک اَ دَردِ سِرُوکو مَردَکِ راس وُبی وُ چادِرِش اَ سِر کِه
گفت: اَی تالَم اَ مَرگِت بِبُرَه تو اَ خُم وُ خُت سِرُوکو میدَه ؟
مه زنِت هِسَّم اَ صِحاب دِر کار مِنّـِتِت هِه بِکُنَم تالَت بار ؟
مَردَک اَحَرفِ زنَی خَشمِش اَمِی گفت:کِای سرهل اَریشه کنده
کُشکی هَم مِثلِ زِنو تالَت بی که اَ مَرگِت ببُرَم تالِی می
زِنِکِش دَسِّش اَ دَسمالِش کِه زیر مِینا سِر سِر طاسِش وا کِه
گفت: سِرُوکوم میدَه کِه تالَم نی بِنِشیم گَر اَ گَرِش میگو چی؟!
گَر اَ گَر می رسه میگو: زُلفَی! لَر اَ اَر می رسِه میگو: فَربَی
مِی گِهی مثلِ زِنو ای مَردَ نِصبِکی سیم مَهرِ او اِردَ ؟
اِدِعای سِـروُ تالَت مِکُنَه هِی سِر وُ تالَت اَمَرگِم مِکِنه؟
مَردَک اَ حرفِ زِنِی خَشمِی کِه ریشِشِی تکنی اَدَس، پاکِی کِه
گفت: شیطون لِعینَم میگو دَس بِکُه داربِنَه وَرگِر وُ بِکو!
اَی کِسیش گُف که توسیچِِه مِزنَه توبگوعاشق زُلـفِی وُبیدَه؟!
داربِنَش وَرگِرُ سیشِی راس کِه زِنِکِش خِنی اَ او گُفتِش چه؟
خشم مردَی چم لوسی وُبی گُ تِ کُم غُلغُله رُوسی وُبی؟
نوم اَ نوار سهـیلی بُرده نادِتِن نوم کلیله دمنه!
مِی نَت اِشنَفتِه که لقمونِ حکیم یَ پُسِ جیریِکیش بیدِه و ُلیم؟
گفت که بابا دِگِه چِت می هُتدَم؟ گفتکِه یَه کاکایِکیم می هُمدَم
اَ کُرش حضرتِ لقموش گفته یِه نِه تِت گفته که دیتُّوش گفته
بِرَه اَ دیتِّ بگو بامِش گُـتِه اَ خِر اُفتادیَه گردَت دیتّه!
نِصبِ جونَم وُ تِنَم اُو وُبیدِه تا که آخِرت دلِ اوم دِر اُوه
مِی مِه میرِی زنِ زشتَم؟ جونم که بِزنَم داربِنَه اَ زونَم؟
زنِکِش دَس اَ تِ دَسِّش پَس زِه چادِرش سِرکِه وُ کُوشِش پاکِه
گفتِش اِی مَردِکِ بی شرم وُحَیا توسِرُوکویِ گِری میدِه اَما؟
زُلفِ کی مِثلِ فُلونی بیدِه که گری تا سِرِ بُرگِش اَمِدِه !
نه تو خُت میگِه ای مَردَی اَمِه سُر تالِ تو گری رن سیچِه؟
مِی گِهیم اَوِسِنیم چی گفته؟ مِی دلم خواسِه دوجُفتِ گُرتِه؟
مِی گِهی رَفتیَه بُزّات خِری؟ ممدی لوله کِبابت مِ نِدی؟
مَردِکوش دی که زنِش بونِه میکُه گُف کِه گُرته وُکبابم خُم هِه
گُن وگُرتَه چِه تفاوت مِکُنَه؟ گُرتِه وُ لوله کبابم خُم هِه !
ایسّه اُوضِی مِه وُ اَحوالِ مِنِن هرکی میمبی اَوِشای مِه مِخِنِن
پُسِ دی بامُو که عَمو پُسِمه سِرشِش جُمبِنی وُهِی گُفتِش اَمِه
بَسکی"شوقی"سِروُکارِت مُفته هَم دِلِت خواسِه که شِعرت گفته
اَی مِبینه تو کِه شعرَم سُسِه مِتلَم گفته نِه شعرم گفته
مِه اگر شعر بِگَم لَفظِ عَجَم بهترِ قِیسِ عرب سیت میگم
بَدشواَ باقِله میگو باکِله! خوب شو اَ باقله میگو باجِلِه!
کُلخُنگِن(حَـبّـةُ الخَضراء)شُه او(سَـفَرجُل) میگو ما میگیم:به
اِی بُراررَسمیش هرشهری هِه هرکجا خوبش وُهم زِشـتِی هِه
نون اُو زده
نو اُو بِزِه نِمیتی تِلیت مِی نِمیفَهمَه؟
میمتِرسی وُبه اینجکه خیت مِی نمیفهمه
دوشُو گرو ماس علف پیرک کشیمو
هیش کس نمیتو اِسه اسیت می نمیفهمَه
گوشتیش که ولی بگ اَ تو داده نِه سی خَردِن
یه گمبک پیندی و دو لیت می نمیفهمَه
رفتم دو سه جا امـرو و قرضیش ندادم
مِم گُه ایغده مرگِ تِه ریت می نمیفهمَه
تِت اُرزو دو گز شات که مِینـار سرت بـو
یا چـادر و دلاغ دویت می نمیفهمَه
امـا زن حـوجی وبیـده عیِـن فرنگــی
هرکس نمیکه بر دگِه چیت مِی نمیفهمه
لر میخه اگر بلبل کلگی دیمِ کُلخُنــگ
ما گیرمُو نمی دو وُ بِلیت می نمیفهمَه
استاد مرحوم محمــدحسیــن مرتب
سلام میخوام اول استاد آصفی رو معرفی کنم تا بعد برسیم سراغ شعراشون.همچنین دوستان عزیز برای
دیدن اشعار استاد تقی آصفی به وبلاگ محشفی تولهی بروید با تشکر از آقای صادق آصفی که یاداستاد
را زنده نگه داشته اند.
تقی آصفی فرزند نصر الله در سال 1319 در بهبهان به دنیا آمد و در سن دو سا لگی پدرشان را که برای
زیارت به مکه رفته بود از دست داد و از آن پس تحت سرپرستی مادر و برادرانش قرار گرفت.وی در سال
1325 وارد دبستان گردید و در سال 1331 پس از پایان تحصیلات ابتدایی به دبیرستان رفت و در رشته
طبیعی در خردادماه 1340از دبیرستان پهلوی فارغ التحصیل گردید؛سپس به مدت یک سال از آذ رماه
1340 به دانشسرای تربیت معلم آبادان رفت که پس از پایان این دوره در مهر ماه 1341 به عنوان آموزگار
ابتدایی در آموزش و پرورش بهبهان مشغول به کار شد.از آنجاییکه ایشان از هوش و استعداد بالایی
برخوردار بودند،در سال1345 در کنکور سراسری شرکت نمودند که در رشته حقو سیاسی و رشته ادبیات
فارسی با رتبه بالایی قبول شدند و بعد از چهار سال در بهمن 1349 در رشته حوق سیاسی دانشگاه
تهران فارغ التحصیل شدند.لازم به ذکر است که ایشان با توجه به اینکه می بایست هم تدریس می
نمودند و هم در دانشگاه تهران درس می خواندند ،ناچار بودند که به طور مرتب از بهبهان به تهران و
بالعکس رفت و آمد کنند که در چند نوبت که ایشان از تهران باز میگشتند تعدادی جزوه و کتب سیاسی به
همراه خود آوردند که در چند مورد مامورین ساواک هنگام بازرسی متوجه کیف و جزوات ایشان شدند و
سپس وی را جهت بازجویی به ساواک میانکوه می فرستادند و هر بار ایشان را تحت شکنجه و تهدید
های شدید قرار می دادند که همین مسایل باعث ناراحتی شدید اعصاب وی گردید.

ایشان به علت ذوق سرشار و هنری خود هنگام تدریس در دبستان ،درس های کتاب تعلیمات دینی را به
صورت شعر برای دانش آموزان در می آوردند؛که یکی از زیبا ترین این اشعار ،شعر زندگانی حضرت محمد
(ص) بود که آن را به صورت شعری بسیار زیبا و شیرین در آوردند به طوریکه همین شعر در مهد کودک
های بهبهان نیز به عنوان زندگانی پیامبر به کودکان آموزش داده میشد و این کار ایشان با استقبال بسیار
زیاد دانش آموزان همراه بود و باعث یادگیری بهتر دانش آموزان میشد.بعد از فارغ التحصیلی ایشان از
دانشگاه به اصرار خودشان ، به عنوان معلم تعلیمات دینی دبیرستان گماشته شدند که در این کلاس ها
علاوه بر مطالب دینی ،مطالب سیاسی روز را نیز برای دانش آموزان مطرح می ساختند که همین امر
موجب محبوبیت ایشان در بین دانش آموزان میشد که همین موضوع موجب اختلاف بین ایشان و
مسولین دبیرستان و آموزش و پرورش می گردید که همین اختلافات سبب احضار وی به ساواک شد.
در همین زمان که ایشان در دبیرستان به تدریس اشتغال داشتند،مقالاتی در رابطه با کمبود و نارسایی
های شهر بهبهان در روزنامه های کیهان و اطلاعات وقت به چاپ می رساندند که یکی از مهم ترین این
مقالات در رابطه با انتقاد از شرکت برق بهبهان بود که ایشان گله مند بودند که با توجه به نزدیکی
بهبهان به سد کارون و وجود نعمت برق چرا مردم بهبهان به علت ضعیف بودن قدرت برق ، نمی توانند از
وسایل و امکانات رفاهی نظیر کولر و یخچال و امثال آن استفاده کنند!!!؟؟؟ و این به علت وجود کارخانه
مولد برق گازوییلی بود که برای استفاده از وسایل برقی متعدد قدرت چندانی نداشت و چون این شرکت
دارای منافع زیادی برای مسولین شرکت بود_و با توجه به عدم بر آوردن نیازهای شهر_ایشان شعری در
هجو شرکت برق بهبهان سرودند که به سرعت بین مردم شهر پخش شد و همین مقالات انتقادی و
سروده ی شعری سبب شد تا به دسیسه یکی از مسولین شرکت برق یکی از دانش آموزان شبانه به او
حمله کند و با ضربه ای محکم که به سر ایشان وارد نمود سبب خونریزی و ضربه مغزی وی گردید که
همین مسایل سبب ناراحتی شدید اعصاب وی شد .
ایشان در سال 1344 کتابی فلسفی و بسیار عمیق به نام "راهی به سوی گورستان" تالیف نمود که
اداره نگارش آن زمان اجازه چاپ آن را نداد.همچنین هنگام تدریس در دبیرستان های شهر ایشان به مدت
چهار سال مشغول گرد آوری لغات و ضرب المثل های بهبهانی و بازی های محلی بهبهان بودند که
متاسفانه این کتاب ها به علت شدت گرفتن ناراحتی شان چاپ نگردید؛ولی در سال 1353 کتاب شعری
به لهجه بهبهانی به نام "مح شفی تولهی" منتشر کردند که جلد دوم همین کتاب که دارای مضامینی
سیاسی،اجتماعی و به خصوص در هجو جشن های دو هزار و پانصد ساله و عواقب اقتصادی و سیاسی
آن برای مردم ایران بود نیز به علت بیماریشان چاپ نگردید.
آقای آصفی در سال 64 و 65 مناظره ای با شاعر خوب شهرمان مرحوم"استاد مرتب"تشکیل داد که
حاصل آن کتابی در 30 صفحه بود.همچنین ایشان دارای کتاب خانه ای مشتمل بر چندین هزار جلد کتاب
بود که تعداد زیادی از این کتب را به کتاب خانه علامه طباطبایی که خود یکی از بنیان گذاران آن بودند ،
هدیه نمود.
در پایان امیدوارم که با لطف خدای بزرگ و دعای خیر شما آقای آصفی سلامتی خود را باز یابند.

