تبليغاتX
فقط بهبهو
تا چند سال پیش کسانی که از بهبهان چند روزی را به قصد سفر و گردش مهمان ما در اصفهان میشدند ضمن تحسین شرایط شهری اصفهان یا دیگر شهرهای کشورمان بعد از چند روز میگفتند " دلمو سه شهر تنگ وابیده" و بهبهان را ماوا و جایگاه اصلی خود میدانستند و با دلی خوش از مسافرت چند روزه قصد بهبهان میکردند.

اما در یکی دو سال اخیر نگاه مهمانان ما در اصفهان که میتوان آنها را نمونه ای قابل اعتماد از جامعه بهبهان دانست نسبت به شهر خود کاملا فرق کرده است. در این نمونه میتوان از هر سطح اجتماعی نماینده ای را یافت . بی پول و پولدار, مجرد و متاهل ، بی کار و شاغل و .....این روزها به اتفاق همه از مهاجرت حرف میزنند.

یکی میگفت " نمیشه برای ما یه کار تو اصفهان پیدا کنی ، حتی اگه کارگری باشه ، دیگه از بهبهان خسته شدیم "

و دیگری میگفت " به شدت به دنبال انتقال از بهبهان به اصفهانم " و البته این قضیه برای دیگر شهرهای مهاجر پذیر چون شیراز و کرج و تهران هم با شدت بیشتری در حال وقوع است. مهاجرت بهبهانی ها از سالهای پیش به مقصد شهر های بزرگ و برخوردار شروع شده  اما مساله این است که این پدیده اجتماعی در حال همه گیر شدن است و همه سطوح اجتماعی در بهبهان از بودن در شهر خود احساس یاس و نا امیدی میکنند.

براستی چرا اینگونه شده است؟ چرا امید به آینده و سرخوشی از شرایط امروز در شهر ما آنقدر ضعیف شده یا بهتر است گفته شود نابود شده که همه را به فکر مهاجرت انداخته است. براستی اشکال کار ما کجاست ؟ آیا میتوان همه را در شرایط نا مناسب آب و هوایی خلاصه کرد؟ البته پاسخ این سوال منفی است .

اما به نظر من از زاویه دیگری این بحث قابل پی گیری است . براستی چند سال  است در محدوده شهر بهبهان هیچ گونه فرصت شغلی پایداری ایجاد نشده است ؟ جوانان این شهر با چه امیدی آینده بهتر خود را در شهر خود دنبال کنند؟مردم یک جامعه یا شهر نیاز به دیده شدن دارند و اگر این نیاز ارضاء نشود خود برای رفع آن اقدام خواهند کرد که مهاجرت یکی از راههای آن است.بهبهان سالهاست از نقشه تاریخ و جغرافیای جهان محو شده ، دلخوشی های گاه و بی گاه ما از گوشه چشم نشان دادن این و آن بی معنی است . هر چند ادامه این بحث از این زاویه تنها بر نا امیدی موجود صحه خواهد گذاشت اما امیدوارم و تنها امید من به دلسوزان و دلسوختگان همشهری میباشد تا بلکه با همت هم بتوانند شرایط تهدید آمیز امروز را به فرصتهای امید آفرین تبدیل کنند.

آیا این خیالی خوش نیست؟
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه ششم مرداد 1388 ساعت 1:21 | لینک ثابت |
عالم به علی نازد ، مولا به ابوالفضل
 
 
   
 
 
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/9/9f/abbas5.jpg
 
 
خجسته میلاد حضرت ابوالفضل عباس و روز جانباز، بر تمامی مسلمانان تبریک و تهنیت باد.
 
آدم‌ها موجودات عجيبي هستند، فقط كافي است صداي بوق يك دوچرخه رابشنوند تا وقتي آن دوچرخه رد نشده از خيابان عبور نمي‌كنند، واي به روزي كه صداي بوق يك كاميون را بشنوند، روزي صد بار هم به بچه‌شان مي‌گويند مواظب باش. اما وقت‌هايي هم هست كه اين آدم‌ها خودشان به استقبال خطر مي‌روند مثلا آتش‌نشان‌ها يا نجات غريق‌ها يا پليس‌ها. آنها مي‌روند كه همين آدم‌هاي عجيب را از خطر نجات دهند اما خودشان را هم از خطر حفظ مي‌كنند مثلا آتش‌نشان‌ها لباس ضد حريق مي‌پوشند، نجات غريق‌ها فنون شنا را از حفظ هستند و پليس‌ها اسلحه دارند. آدم‌هايي هم هستند كه خيلي عجيبند ، آنها به جايي ميروند كه مي‌دانند برايشان خطرناك است، خطر را با گوشت و پوستشان حس مي‌كنند اما مي‌روند تا از مهمترين چيزهاي زندگي دفاع كنند و آن وقت ... يك روز صبح كه از خواب بيدار شدي چشمانت را باز نكن همانطور بلند شو و در خانه‌ات راه برو، سعي كن بدون اينكه ازانگشت شستت استفاده كني دكمه‌هاي لباست را ببندي، بدون اينكه صدايت دربيايد مادرت را صدا كن،اگر برايت سخت بود پشت سر هم سرفه كن بعد بين هر سرفه حرفت را بزن. اگر پا نداشته باشي چطور مي‌خواهي به مدرسه يا محل كارت بروي؟ فكر مي‌كني چقدر مي‌تواني به‌زندگي به اين وضع ادامه دهي؟ نيم ساعت؟ پنج ساعت؟ يك روز؟ چقدر؟ آن آدم‌هاي عجيب را يادت هست آنها كه رفتند تا از مهمترين چيزهاي زندگي مراقبت كنند آنها، الان مثل حالاي تو هستند نه براي چند دقيقه يا چند ساعت و حتي چند روز.آنها براي همه روزهاي عمرشان نمي‌توانند ببينند، راه بروند، سرفه حرفشان را قطع مي‌كند گاهي وقت‌ها هم صدايي براي حرف زدن ندارند. پسر يكي از اين آدم‌هاي عجيب را مي‌شناسم او مي‌گفت: فكرش را بكن پسرت قد بكشد و بزرگ شود اما تو نتواني مثل همه پدرها بايستي و به او بگويي هنوز مانده تا اندازه بابا شوي، يا دخترت بيايد و كنارت بنشيند و تو نتواني گلهاي كوچكش را به موهايش بزني، آنوقت چه حالي پيدا مي‌كني؟ همسر يكي از اين آدم‌هاي عجيب هم حرف خيلي جالبي زد: اگر يك روز بفهمي همه كارهاي خيلي شخصي‌ات رابايد با كمك يك نفر ديگر انجام دهي چه حالي به تو دست مي‌دهد؟ پدر و مادر سالخورده يكي ديگر از اين آدم‌هاي عجيب هم گفتند: اگر هنوز ‪ ۴۰‬سالت نشده باشد آنوقت روزي ‪ ۴۰‬تا قرص رنگارنگ بخوري تا بتواني نفس بكشي چه مي‌كني؟ دختر جوان يكي ديگر از اين آدم‌ها هم گفت: نظرت چيست اگر پدرت يك بار هم تو را نديده باشد و فقط تو را از روي صدايت بشناسد؟ قبل از اينكه حرف اين آدم‌ها را بنويسم براي حرف‌هاي آن آدم‌هاي عجيب برنامه‌ريزي كرده بودم اما آنها اصلا نگفتند كه چرا اين همه عجيبند. نگفتند چرا نمي‌بينند يا راه نمي‌روند يا نمي‌ايستند يا حتي چرا حرف نمي‌زنند، اما همه‌شان يا به من گفتند يا برايم نوشتند يا به اطرافيانشان فهماندند كه به من بگويند براي اين اينطور شده‌اند كه رفتند تا از بهترين چيزهاي زندگي حفاظت كنند، رفتند تا ايران، ايران بماند و پرچم اسلام پايدار. صدايشان در گوشم زنگ مي‌زند، پرسش‌هاي پدر، مادر، همسر و فرزندان اين آدم‌هاي عجيب را بارها و بارها براي خودم تكرار مي‌كنم، جوابي ندارم كه بدهم اما يك مساله را فهميدم آن هم اينكه آدم‌ها موجودات عجيبي هستند اما بعضي‌ها كه تا قبل ازاين برايم عجيب بودند، حالا برايم مقدس و خدايي هستند. چهارم شعبان سالروز ولادت حضرت ابوالفضل (ع) است و چه زيبا اين روز را روز جانباز ناميدند تا همه جانبازان به داشتن چنين فرماندهي افتخار كنند. شهرستان بهبهان هم مانند ساير نقاط كشور از اين اسوه‌هاي صبر و مقاومت كم ندارد.
 بیایید برای شفای همه ی جانبازان در این شب فرخنده دست به دعا برداریم...
نوشته شده توسط محسن در دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 1:39 | لینک ثابت |
 
business articles